وبلاگ شخصی عارف قهرمانزاده


دست نوشته های عارف قهرمانزاده

زمان دروغ می گوید تاریخ زنده نیست/ خاطره

گفتم بیا بنشینیم کنار آب و گذر عمر ببینیم.
گفت: زمان دروغ می گوید تاریخ زنده نیست!

تعجب کردم و پرسیدم منظورت از این حرف چیست؟

گفت: آنانی که گذر عمر را دیدند نتوانستند به گذران آن ایمان بیاورند، وگرنه اکنون چنین بنا های مستحکمی را برای ما به میراث نمی گذاشتند.

خندیدم ولی حرفی برای گفتن نداشتم، با خودم گفتم شاید درست می گوید و من از واقعیتی که در ذهن او میگذرد بی اطلاع هستم.

بعد گفت بیا درز این پنجره را نگاه کن؛ چند موریانه با حرصی عجیب برای خود لانه ای ساخته بودند.
من هم بعد از تماشای آنها گفتم: حالا که چی؟ می خوای چی رو ثابت کنی؟

اصلا به نظرت چرا انسان هایی مثل تو اینقدر به حواشی فکر می کنند؟

 

گفت: مثل من ؟! چرا فکر میکنی کسانی مثل من وجود دارند و یا من شباهتی به سایر موجودات می توانم داشته باشم؟

خسته شده بودم بحث را با گفتن این جمله که بهتر نیست بریم حیاط تمام کردم.
اما می دانستم که احتمال درست بودن اندیشه های او وجود داشته باشد.

نکته اساسی اینجا بود که جهان چه اهمیتی می دهد که ما داریم چکار میکنیم و چگونه زندگی می کنیم.

خانه های قدیمی

 

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰

تلوزیونی که من را درس خوان کرد

بچه که بودیم یک تلویزیون سیاه و سفید بزرگ داشتیم از همان ها که یک کمد بزرگ بودند.

داخل این کمد ها یک تلویزیون سیاه سفید بود که برای تماشای آن باید در کمد را باز می کردی. تا روشنش میکردی باید چند دقیقه صبر می کردی تا صفحه تلویزیون روشن و روشن تر شود و در نهایت تصویری که تشکیل یافته از ذرات سیاه و سفید کوچک بود را به شما نشان می داد.

روزی از روزها وقتی از مدرسه بازگشتم در در وسط خانه تلویزیون بزرگی را دیدم که انگار قرار بود از این به بعد جایگزین آن تلویزیون قدیمی شود.
تلویزیون را روی صفحه رویی تلویزیون قدیمی گذاشتیم که جای مناسبی برای قرار دادن آن محسوب می شد. آن روز بعد از آنکه پدر اخبار ساعت دو را تماشا کرد نوبت من شد که تا شب بتوانم برنامه های دوست داشتنی تلویزیون را ببینم.

واقعاً نمیشد به کسی توضیح داد که تصاویر این تلویزیون چقدر متفاوت بود؛ مخصوصا آنکه اولین بار بود که می دیدم پلنگ صورتی واقعاً صورتی است.
من تا آن روز گمان می کردم که فقط نام پلنگ صورتی را اینطور گذاشته اند و او رنگش خاکستری است.
آنقدر با دقت می دیدم که شاید حتی کسی فریاد هم می زد من آن را نمی شنیدم؛ آخر سر هم همانجا خوابم برد.

صبح که با صدای مادرم بیدار شدم فهمیدم بعد از آنکه در مقابل تلویزیون خوابم برده من را به رخت خواب خودم برده اند.
اما مشکل این بود که صبح شده بود و من تکالیف مدرسه را انجام نداده بودم؛ در طول مسیر مدرسه همین موضوع تمام ذهنم را مشغول کرده بود و با خودم فکر می کردم چکار باید بکنم تا بتوانم از دست معلم قصر در بروم.
اما هر آنچه کردم هیچ بهانه ای به ذهنم نرسید؛ استرس عجیبی که گرفته بودم و تقریبا آن روز هیچ چیز از مدرسه و کلاس ها نمی فهمیدم.

آخر سر معلم من را صدا نزد و فقط ترس و دلهره برایم ماند.
اما از آن روز به بعد برای آنکه بتوانم راحت تر تلویزیون ببینم قبل هر کاری تکالیف مدرسه را انجام دادم و هر آنچه قرار بود بخوانم را می خواندم و یاد می گرفتم.

بعد با لذتی که هر روز برایم تکرار می شد به تماشای تلویزیون جدید که پوزش را هر روز به همکلاسی ها می دادم، می نشستم.

این تغییر برنامه و ذوق من برای تماشای تلویزیون موجب شد که آن سال بتوانم شاگرد اول کلاس شوم؛ از طرفی این شاگرد اول شدن به پدر و مادرم هم ثابت کرد که درس هایم را به خوبی می خوانم.

خونه قدیمی

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰
عارف قهرمان زاده:
نویسنده، روزنامه نگار، شاعر و پژوهشگر
زمینه فعالیت: گردشگری، جامعه شناسی و اکوتوریسم
بسیاری از مطالب و مفاهیم قابل اشتراک هستند به همین امید هنوز بلاگر هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان