وبلاگ شخصی عارف قهرمانزاده


دست نوشته های عارف قهرمانزاده

مگه عیبی داره آدم یه کنجی کز کنه تنها

 

 

چه ایرادی داره آدم
سرش گرم خودش باشه
بخواب زودتر از مردم
که صبح زود هم پاشه

مگه عیبی داره آدم
یه کنجی کز کنه تنها
بدور از هر کی میشناسه
بدور از کل آدمها

شب آغاز برف و یخ
پر از احساس وهم انگیز
یه چای سرد و بی مزه
یه کلبه تو دل پاییز

پر از تکرار دیروزم
پر از خالی ترین رویا
بغل کن باز خیالم رو
بزار تا گم بشه سرما

هنوزم تو رگ گیتار
پر از نت های تکرار
هنوزم آسمون هر شب
رو سقف کلبه میباره

تو قلبت سربی و سرد
تو قلبت سخت و نامرد
تو که عاشق نبودی تا
ببینی غم چیا کرده

تو سهمت دوری از من بود
من اینو دیر فهمیدم
من اما جای تو هر شب
به این دیوونه خندیدم

عارف قهرمانزاده

 

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۱

من یک جزیره ام با یک درخت پیر

جزیره

 

من یک جزیره ام با یک درخت پیر
از هر طرف منم تو مشت تو اسیر

دریای من منو تا ساحلت ببر
اصلا بکش منو خاک منم بگیر

من عاشق تو ام تو عاشق نهنگ
بازم که کشته داد این جنگ بی تفنگ

هی ساحل منو با موج کم نکن
آروم تر بمون طوفان به سر نگیر

با یک سونامی بی رحم رو به من
آغوش وا کن و من رو بغل بگیر

 


عارف قهرمانزاده

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰

من آن تک شاخه پیرم که دیگر گل نخواهم داد

عارف قهرمان زاده

 

من آن تک شاخه پیرم که دیگر گل نخواهم داد
مجال همنشینی را به یک بلبل نخواهم داد

چنان خشکم چنان تنها که گویا متن پاییزم
و حتی در همین حالت دگر سنبل نخواهم داد

شبیه شاخه پیری که فصل میوه اش رد شد
برای سرخوشی ها تان کمی الکل نخواهم داد

تمام سمفونی ها را برایم باد میسازد
برای جشن نت هایش دو ر لا سل نخواهم داد

من آن تک شاخه پیرم که دیگر خسته ام از خود
تماما خار خواهم شد و دیگر گل نخواهم داد

عارف قهرمانزاده

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰

من مانده ام و وسعت سنگین راه ها

راه

 

من مانده ام و وسعت سنگین راه ها

با شرمی از نکرده ترین گناه ها


این شهر در مقابل من قد کشیده است

چون سوزنی گه گم شده ما بین کاه ها


سرخ و سفید و زرد رنگی نمانده است

من مانده ام و بوسه تلخ از سیاه ها


چون شاه کشوری که در آن کودتا شده است

دلگیرم از خیانت سخت سپاه ها


یوسف ترین شهر خودم بوده ام ولی

از قصر رفته ام و رسیدم به چاه ها


گرگینه های هیز و شکم باره در مسیر

باید گذشت از لب این پرت گاه ها


شعری چکید و قامت من را به خون کشید

هل من مبارزی وسط قتل گاه ها


من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم.

یک معجزه است در وسط مرده خواه ها


عارف قهرمانزاده

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰

دلتنگ ترین شعر مرا میخوانی

دلتنگ ترین شعر مرا میخوانی
انگشت به لب میبری و میمانی

لیلای اساطیری اندیشه من
اینک تو و این حالت سر گردانی

با این همه سرگیجه بعد از مستی
افسرده ترین حالت یک انسانی

یک روح به یک جن در گوشی میگفت
احساس منه دل شده را میدانی

آهسته برو که خون من گردن توست
هرچند که تو یک زن بی وجدانی

میخواهم از این گفته خجالت بکشم
اظهار نظر های به این عریانی

اما چه کنم که عالمی میدانند
ابعاد همین فاجعه انسانی

 

 

عارف قهرمان زاده

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰

عشق بی واهمه در گیر تو کرده است مرا

عارف قهرمانزاده

عشق بی واهمه در گیر تو کرده است مرا
همچو دستی به تهه حادثه برده است مرا

حاصل کسر میان من و ما چیزی نیست
عشق محدود تو صد بار شمرده است مرا

من و تاریکی شب شیشه عمرم در مشت
عشق این گونه به دست تو سپرده است مرا

چون سواری که به یک تیر در افتاده به خاک *
ناخن از درد به شنزار تو برده است مرا

معتقد بودم و هستم به غزل واره مرگ
کوره راهی که به سمت تو کشیده است مرا

ترسم این است به جایی نرسد دادم تا
شاعر از درد در این شعر فشرده است مرا

 

عارف قهرمانزاده

عارف قهرمانزاده ۰ نظر ۰
عارف قهرمان زاده:
نویسنده، روزنامه نگار، شاعر و پژوهشگر
زمینه فعالیت: گردشگری، جامعه شناسی و اکوتوریسم
بسیاری از مطالب و مفاهیم قابل اشتراک هستند به همین امید هنوز بلاگر هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان